الشيخ الصدوق ( مترجم : تهراني )

511

علل الشرايع ( فارسي )

حديث ( 34 ) ابو الحسن محمّد بن هارون ريحانى مىگويد : معاذ بن مثنى عنبرى از عبد الله بن اسماء از جويرية بن سفيان ، از منصور ، از ابى وائل ، از وهب نقل كرده كه وى گفت : در برخى از كتابهاى آسمانى ديدم كه ذو القرنين وقتى از ساختن سدّ فارغ شد خوشحال و مسرور گرديد ، وى همواره و پيوسته در بين لشكريانش به اطراف و بلاد سير و حركت مىنمود در بين اين سفرهايش به پير مردى برخورد نمود كه مشغول نماز بود ، وى با لشكريان ايستادند تا وى از نماز فارغ شد ، پس از آن ذو القرنين به او گفت : چطور از اين همه لشكر كه در اينجا حاضر شدند وحشت نكردى و همچنان سر گرم نماز بودى ؟ پير مرد گفت : با كسى مناجات مىكردم كه عساكر و لشكريانش از تو بيشتر و نيرو و سلطنتش از تو زيادتر مىباشد و اگر از او منصرف و به تو توجّه مىكردم حاجت خود را از او نگرفته بودم . ذو القرنين گفت : آيا همراه من مىآيى تا هم من به تو يارى نمايم و هم تو در برخى از كارها ناصر و ياور من باشى ؟ پير مرد گفت : اگر ضمانت چهار چيزى را بپذيرى البتّه همراهت خواهم آمد و آنها عبارتند از : نعمتى كه زائل نشود ، سلامتى كه در آن بيمارى نباشد ، جوانى كه به پيرى نگرايد و زندگانى كه مرگ نداشته باشد . ذو القرنين گفت : كدام مخلوقى است كه بر اين چهار چيز قدرت داشته باشد ! ! ؟ پير مرد گفت : من اكنون با كسى هستم كه بر آنها قادر بوده و مالك آنها و تو نيز مىباشد . ذو القرنين از آن پير مرد گذشت و به عالم دانشمندى رسيد ، آن عالم به ذو القرنين گفت : مرا خبر ده از دو چيزى كه از به دو آفرينش قايم و سر پا بوده‌اند و دو چيزى كه جارى و سارى هستند و دو چيزى كه با هم مختلفند و دو چيزى كه نسبت به يك ديگر متباغض و متناقض مىباشند ؟ ذو القرنين گفت : امّا آن دو چيزى كه سر پا و قائمند عبارتند از آسمان و زمين و آن دو چيزى كه جارى و سارى هستند خورشيد و ماه بوده و آن دو چيز مختلف عبارتند از شب و روز و آن دو چيز متباغض و متناقض مرگ و زندگى مىباشند . آن دانشمند گفت : برو كه تو عالم هستى .